چه بد کردی کیوان
چقدر به یادتم و چقدر ازت دور
خیلی بد کردی باهام
تمامزندگی رو ازم گرفتی
حالا کامنتم می ذاری؟
از خرداد تا الان
کیوان تو همه چیزمو ازم گرفتی
همه ی زندگیمو
همه ی آبرومو
کاش نیومده بودی
یا کاش نمی رفی
حالا حرف که بشه می گی من موندم
این تویی که رفتی
خوب می دونم
کیوان نمی بخشمت
بخاطر همه ی چیزایی که ازم گرفتی
بخاطر همه عشقم که به پات ریختم نمی بخشمت
هنوزم دوست دارم
اما چه حیـــــــــــــــــــــفـــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 21:7  توسط آوا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 1:11  توسط آوا
|
روزهای تولد روز های خوب به یاد آوردن است
به یاد آوردن معجزه ای که انسان ها را به یکدیگر هدیه داد
و
امروز روز توست
تولدت رو با تمام وجود تبریک می گم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 16:58  توسط آوا
|
من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست ، حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرأت می گویم خیلی پر رنگ تر دوست داشتن تو دوستت دارم اما نه مثل قدیم.
من مدت هاست که هر چه می گذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون نه مثل لیلی و نه مثل تمام آنهایی که با جهت یا بی علت اسطوره شدند ، تنها مثل خودم ، مثل آوا ، تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم.من همان آوای روز های اولم با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم نه اینکه خودت نخواهی...ن وقت هم در دلم دوستت د ارم بی آنکه بدانی.
مراقب چیز هایی که شکستند و کاریشان هم نمی شود کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم می شود مانع شکستنشان شد باش ، باز هم برایت می نویسم اما این بار دیگر کافیست...
آسوده تر از سطر های اول
آوا87.10.20
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:56  توسط آوا
|
بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند،آشنایئشان را به رخ بیگانگی ام می کشند و من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه وحشی از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دلهای شکستنی با سرخی غروب انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم و خدا بی صدا به تو الهام می کند که آن درختری که پائیز آن سال از عشق تو د یوانه ترینش کردم دیگر نزدیک است هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره...
حق با توست عزیزم من دوباره...
من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم ، از آنهایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست...
من دوباره...
دوباره دل هوای دستای مهربونت و لبخند دلنشینت رو کرده...
من دوباره نا سازگار شدم...
از بد روزگار آوات شده ناسازگار...
نمی خوای کممکش کنی؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:56  توسط آوا
|
ناگهان گریه ام گرفت...
ار یاد نبر که از یاد نبردمت
از یاد نبر که تمام این روزها
با هر زنگ نا به هنگام تلفن
از جا پریدم و سرا پا گوش شدم
و به جای تو
همسایه ای
دوستی
فامیلی پشت خط بود!
از یاد نبر که همیشه
(wish u were here)
بعد از شنیدن آهنگ های مشترکمان
در این ااق لعنتی باران بارید!
از یاد نبر که - با تمامی این احوال -
همیشه اشتیاق تکرار نرانه ها با من بود!
همیشه این من بودم که
برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!
همیشه حنجره من
هوا خواه خواندن آواز آرزو ها بود!
همیشه این چشم بی قرار...
یک نفر صدای آن ضبط لاکردار را کم کند!
عشق من ، تموم آرزوی من!...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:55  توسط آوا
|
اآخر قصه مرا دست های تو خواهد نوشت...
مطمئن باش !
هیچ کس نمی تواند راه خیال تو را ،
در عبور از خاطر من سد کند!
هیچکس نمی تواند راه زمزمه تو را ،
در عبور از زبان من سد کند!
هیچکس نمی تواند راه بغض و بوسه را،
در عبور از قلم من سد کند،
هیچکس نمیتواند...
87.10.21
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:55  توسط آوا
|
هنوز ساعت ۶:۱۰ بعد از هرا پشت پنجره ااق منتظرم
تنها نذار
نمی تونم زیاد بنویس
دوسسسسسست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:28  توسط آوا
|
می خوای چی کار کنی؟
تنها راهمون اینه که بدون هیچ کسی با هم زنئگی کنیم
زری امروز با مامانت حرف زد
پول می خوایم
طول می کشه اما پول میی خواهیم
هر کاری می تونی بکن
دوست دارم هه کسم
روزتی قشنگ بدون منت بخیر
تو قول دادی تنهام نذاری یادت نذه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:25  توسط آوا
|
بدون تو می میرم کیوان کمکم کن
تو رو خدا نجاتم بده
دوست دارم دیوونه
به هر دری زدم تا باهات حرف بزنم نشده
به خواهرم زنگ بزن
تو رو خداااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:12  توسط آوا
|